هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

468

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

بعد از نهار ، به حمام رفتيم . « باقر دلاك » خدمت مىكرد . « حاجى » مىگفت « باقر » را با « پهلوان باقر » به كشتى خواهم انداخت . گفته شد كه او « ميل » گرفته است ، اگر اين جوان هم « ميل » گرفتن مىداند ، مىتواند كشتى بگيرد . حضار به راه ديگر رفته ، خنديدند . خود جوان هم خنديد . صحبت « كشتىگيرى » خلاص شد . حاجى مزبور ، دلاكى شكم بزرگ و بىريش [ را ] داخل حمام كرد . پرسيده شد : « مگر اين جوان آبستن است ؟ » حضار ، همه تصديق كردند و به آقاى خودمان اسناد دادند . حنا به ريش گذاشته ، با برادران بيرون آمدم . رخت حمام « آقا » را بعد از بيرون آمدن از حمام آوردند . « حاجى » فريادهاى غريب مىكرد كه چرا باهم نمىآيند . دلاك آقا على مفوض را هزار فحش عرض داد و از سر حمام دوانيد . باوجوداين ، « آقا » آمد . به منزل « شاهزاده » رفتيم . « نصر اللّه خان » و ساير نوكرهاى مطرب « سركار » به منزل « شاهزاده » آمدند و رفتند . چاى و تخم‌مرغ به ضرب مشت به من خورانيدند . قدرى هم به « محمد قلى » ، پيشخدمت « قهرمان ميرزا » دادم . گفته شد از فردا در كوچ [ ه ] هاى علاق مىگردد . باوجوداين ، قوت به من اثر نمىكند . امروز را سوار نشدند . « ملا على » ، يك زوج « شمعدان » پيشكش كرده بود ، به « قهرمان ميرزا » التفات شد . به شام رفتيم . « نصر اللّه خان » و « عبد الله خان » و « ميرزا محمد خان » را خواستند كه صحبت قجرى بشود . از « عبد الله خان » نقل شكار ديدن و تفنگ نيانداختن « 1 » ، « بهمن ميرزا » را مىپرسيد . خان مشار اليه مىگفت : « اميرزاده شكار ديده بود . » مىگفت : « اينها چه چيزند ؟ » من گفتم : « خرگوشند » . متقاعد شده ، تفنگ نينداخت ، من هم تفنگ گلوله زن نداشتم . « رمضان بك جلودار » تفنگى انداخت ، نخورد ، رفتند . « خان قجر » عرض مىكرد كه « سركار نايب السلطنه » ، سالى پيش از اين‌دفعه با من حرف نمىزند . و هم‌چنين است « بهمن ميرزا » سالى يك‌بار هم حرف نمىزند . مرا به او نوكر بدهيد ، كه به هر زبان بتوانم او را به حرف مىآورم . » به اين‌طور حرف‌ها « 2 » مىزد .

--> ( 1 ) . در اصل : نه انداختن ( 2 ) . در اصل : حربها